یه ایرانی
احساس خلاء می فهمی یعنی چی؟ احساس معلق بودن... وقتی چشماتو می بندی گرمی,بازشون که می کنی یخ می کنی... قلبم تند تند میزنه... آرومم ولی درعین حال آشوبم... بی قرارم ولی تظاهر به آرامش می کنم... نفس بکش...نفس بکش... دستم به سمت جلو میره...جلو کسی هست؟؟؟ شدم مثل فضا نوردا ...معلق...معلق...معلق... داغ داغم.... اینجا کجاست؟؟؟آخر دنیا...یا اولش؟؟؟شایدم وسطاش باشه... من کجای دنیا موندم...روی کدوم نقطه... من احساس خلا دارم... خلا...خلا...خلا... آنجا میان کوچه ها من نبودم... فاطمه با رایحه ی گل آمد.... فاطمه یک تنه بالا می رفت... همدم این روزهای تنهایی و سختی,با کمال درک سختش واسه ی خودم... سجاده ام...تسبیح آبی... صدای گنجشک روی درخت گردوست.... این روزها که نسیم معجزه رو کاملا روی صورتم احساس می کنم,آروم زمزمه می کنم درخت معجزه نیستم... فاطمه با رایحه ی گل آمد.... فاطمه یک تنه بالا می رفت... بخاطر همه ی آ نچه بهش اعتقاد دارم.... بخاطر همه ی خوبی های عالم... بخاطر همه ی دروغ و دروغگوهای عالم.... پله برقی چادرم رو از سرم کشید... صدای پاره شدنش رو شنیدم... دستم رو گرفتم که بیشتر داخل نره.... فریبا روشنش کن....زشته مردم اذیت میشن... چی می گی؟بیشتر میره داخل..از سرت درش بیار.... مامور: خانوم لطفا چادرتون رو دربیارید... پله برقی رو به زمین برای نجات چادر من رو به آسمان رفت.... زمین خوردین؟؟؟مهم نیست.. خیلی مشخص نیست, پوشیدمش و ادامه ی مسیر فقط به صدای پاره شدن چادرم فکر می کردم... به مکث پله برقی... به حرکت رو به آسمون... به خودم...به خودم... و دوباره صدای بوق ممتد ماشین... حواست کجاست؟؟؟ به آفتاب سلامی دوباره خواهم کرد. 
| Design By : Pichak |

